خرید بک لینک
نیستی و من باز هم دلتتگم . نیستی و خانه می شود برایم فقط تختی که تو برایم سر همش کرده ای و مبلی که تو رویش لم می دهی و کوسنی که برای تو خریده ام تا موقع ولو شدن روی مبل کمرت درد نگیرد ! نیستی و من یاد ادا اطوارهای تو میفتم و دلم ضعف می رود و می خندم . نیستی و دارم اس ام اس های رد و بدل شده مان را بالا پایین می کنم که یک هو یک دانه اس ام اس از تو می آید . از همان یکی دو کلمه ای های بی حوصله گانه ات که می دانم تازه وقتی سر دماغ باشی اینجور است و وقتی نخواهی ، مرا نخواهی ، این زندگی لعنتی بی « او » را نخواهی ، همین تک واژه ها هم نیستند . نیستی و من شماره و ردیف و قطعه ی

برچسب: از اینجا که منم,از اینجا که من ایستادم,از اینجا که هستم,از اینجا که من هستم,خداحافظ از اینجا که, نویسنده: کیان کریمی تاريخ: پنجشنبه 18 شهريور 1395 ساعت: 19:35

به نظرم این که قد پدر مادرا خیلی با هم فرق نداشته باشه ، خیلی مهمه !

منظورم باید جزو معیارای ازدواج باشه حتا !

آخه بعدنا که بچه شونو می برن گردش و می خوان با بچه به قولی هوشتی هوشتی بازی کنن ، اذیت می شن و تفاوت قد دردسر می شه !

* هوشتی هوشتی ، اون قسمت ماجراس که پدر و مادر هر کدوم یه دست بچه رو می گیره و یه هوا بلندش می کنن و تو هوا تابش می دن و راهش می برن . خوراک بچه های تا چهار پنج ساله :)) یادش به خیر ...

** لیلی گلستان هم تو خاطراتش از جناب هوشتی هوشتی نوشته !

برچسب: نویسنده: کیان کریمی تاريخ: سه شنبه 16 شهريور 1395 ساعت: 5:18

بوگیر خریده ام برای دستشویی ، با بوی گل نمی دانم فیلان ؛ اما بوی گلاب می دهد لامصب !

رفته توی دستشویی و صدایش می آید که : « می گم دختر ! دستشویی ت بوی امامزاده می ده ! »

می گویم : « آری ! فضا بدجور معنویه ! »

داد می زند : « ها ! اصن آدم روش نمی شه جیش کنه ! »

برچسب: نویسنده: کیان کریمی تاريخ: سه شنبه 16 شهريور 1395 ساعت: 5:18

زنگ می زنم به تو که آن بالاها داری راه می روی و می لرزی . می گویم : « امروز دقیقا یک ماه از روزی که منو بردی تو اون مرده شور خونه و ماچم کردی می گذره » می خندی و می گویی : « جووووون ! برگردم پایین بازم می برمت اونجا ماچت می کنم ! » با خنده بهت می گویم که خیلی بی شعوری و می گویم دوستت دارم و می گویی که مراقب خودم باشم تا تو برگردی و اینجوری ماهگرد اولین بوسه مان را جشن می گیریم ! امروز کلی یاد میدان امیرچخماق یزد بودم و آن اولین برخوردمان که آمده بودی چک کنی یک وقت آن مسافرهای ننه مرده بدون راهنما نباشند . و من که پشت سرت به راننده گفته بودم این هم از همکارهای فضول

برچسب: نویسنده: کیان کریمی تاريخ: سه شنبه 16 شهريور 1395 ساعت: 5:18

می گویم دوستت دارم و می گویی من بیشتر . می گویم دلم برایت تنگ شده و می گویی من بیشتر . می گویم :« خیلی می خوامت !» و می گویی : من بیشتر ! غر می زنم ؛ گیر می دهم بهت ، به شیوه ی خودم . از آن گیرهای خنده دار ... و تو ، نمی گذاری ثانیه ای بگذرد که بگویی : « من چاکر تو ام ! من گه خوردم اصن ! عزیز دلی ! ببخشید ! » و آن قدر خنده دار می گویی اینها را ، که غر من به قهقهه تبدیل می شود ؛ و تو خیلی پیروزمندانه می گویی : « تو غرت رو بزن ! من نمی ذارم ناراحت بمونی ! راشو بلدم ! تو هر چقدر خواستی غر بزن ! » و من چقدر ، چقدر ، چقدر از ته ته ته دلم میخواهم که اینها واقعی باشند . یعنی میدانم وا

برچسب: نویسنده: کیان کریمی تاريخ: سه شنبه 16 شهريور 1395 ساعت: 5:18

عکست را گذاشته ام بک گراند گوشی . چند دقیقه ای است که خیره نگاهت می کنم و از حماقت دلنشین خودم خنده ام می گیرد . یک دفعه اسمت روی عکست میفتد و ... « الوووووو :) :) » و این یعنی « الو » ی کشدار تو که رویش لبخندت افتاده ! بعد از بیست و چهار ساعت بی آنتنی ، زنگ می زنی و می گویی که تازه رسیده ای پناهگاه و گوشی را زده ای توی شارژ و یک عالمه کار داری ؛ ولی اول از همه زنگ زده ای به من ... و من توی دلم عروسی می شود با این حرفت ! زود قطع می کنی . شاید فقط بیست ثانیه . و همین کافی است برای من ، که تا قطع می کنم ، هق هق گریه ی جانانه ای سر بدهم از سرخوشی ! چقدر می خواهمت این روزها ! چقد

برچسب: نویسنده: کیان کریمی تاريخ: سه شنبه 16 شهريور 1395 ساعت: 5:18

خوابیده بودی روی تخت و من چهارزانو نشسته بودم روی تخت ، کنار سینه ی تو . چشم هایت را بسته بودی و داشتی از لذت ناخن های من که روی پشتت کشیده می شد ، سرشار می شدی ، در سکوت ... بعد ، دست هایم را بردم سمت شقیقه هات و آرام آرام موهای دو در میان سفید شده ی هر دو طرف سرت را نوازش کردم . چشم هایت را بسته بودی و گوشه ی چشم هات از لذت این نوازش جمع شده بود . سر حرفم باز شد و آرام آرام مهره های کلمات سنگینم را برایت نخ کردم . انگار داشتم همین طور که شقیقه هایت را نوازش می کردم ، کلماتم را مثل گردنبندی به گوش هایت ، به مغزت ، به ذهنت می اویختم ! گفتم و گفتم ! ها ! سر حرفم باز شده

برچسب: نویسنده: کیان کریمی تاريخ: سه شنبه 16 شهريور 1395 ساعت: 5:18

می گویم : خوب است دست کم وجدان دارد پسره ی خل و چل ! خوب است دست کم وقتی دختر مردم را اذیت می کند ، وجدانش قلقلکش می دهد ! دختر مردم تصمیم گرفته پسره ی خل و چل را با یک روش قدیمی تنبیه کند : حفظ آرامش در جواب برخی کارهای احمقانه ! و هر چقدر هم پسره ی خل و چل کاری کند که دختر مردم کفری شود ، در جواب فقط « خیلی دوستت دارم » تحویل بگیرد ! اینجوری هم دختر مردم اعصابش آرام تر می ماند ، هم پسره ی خل و چل عصبی نمی شود که دوباره اسم آن زنیکه را اشتباهی بگوید وسط مکالمه ، هم اینکه پسره ی خل و چل از باب کرم ریختن سر دختر مردم عذاب وجدان هم می گیرد و دوباره صدای خنده اش از آن

برچسب: آفرینش انسان در عرفان,انسان آفرینش,آفرینش انسان در قرآن,آفرینش انسان در نهج البلاغه,آفرینش انسان در ادیان,آفرینش انسان در شاهنامه,آفرینش انسان در تورات,جایگاه انسان در نظام آفرینش,آفرینش انسان در انجیل,آفرینش انسان در مسیحیت, نویسنده: کیان کریمی تاريخ: سه شنبه 16 شهريور 1395 ساعت: 5:18

صفحه بندی